#سایه_پارت_516
نفس عمیقی کشید وگفت :
-آره ما مجبوریم !..........تو مجبوری به خاطر پدرت منو تحمل کنی ،من مجبورم به خاطر تو احساساتم وزیر نگاه بی تفاوت وسردم پنهان کنم !وبهراد مجبورشد ..........
انگار با خودش حرف میزد ووجود سایه را درکنار خود حس نمیکرد
آهی از عمق وجودش کشید وآرام وزمزمه وار ادامه داد
-دیگه از کلمه اجبار حالم منقلب میشه ،!...............تو این چند وقته این واژه روبیشتر از هرچیزی شنیدم !ما مجبوریم با هم ازدواج کنیم ، ما مجبوریم برخلاف علایقمون زیر یک سقف در کنارهم باشیم ما مجبوریم احساساتمون و زیرجبر غرورمون له کنیم !......چرا ؟ چون مجبوریم! !................لعنت به اینهمه اجبار ،لعنت به این زندگی سراسر اجباری
با هر کلمه آرمین قلبش یک تکه میشد وبا این نطق آرمین حس میکرد قلبش هزار تکه شده است .آرمین بازهم نفس عمیقی کشید (انگار برای سرکوب غم درونش تنها این راه را میدانست ) وگفت :
-حالا که اینطور می خوای من حرفی ندارم ولی باید خودمم حضور داشته باشم
با قلبی آکنده از اندوه گفت :
-خواهش می کنم برا یکبار هم که شده به من اعتماد کن !
-چرا؟
-باید تنها ببینمش ،باید حرفهام روش تاثیر داشته باشه ،نمیخوام فکر کنه تو مجبورم کردی این حرفها رو بزنم
کلافه مشتی از موهایش را به چنگ گرفت وپس از لختی فکر کردن نهایتا" گفت :
-بسیارخوب ،اما باید فقط در همین حد باشه ، هیچ دلم نمی خواد حرفهای اضافه ای گفته بشه !
لبخند تلخی زد وبا حسرت گفت :
-تو هرگز نخواستی به من اعتماد کنی !
با نگاهی گیرا در عمق چشمانش خیره شد ودرد آلود گفت :
-تو رو باور دارم اما به همجنسهای خودم نمیتونم اعتماد کنم
چقدر دلش میخواست دردش را میفهمید تا مرهمی روی زخم درونش باشد
-مطمئن باش تا روزی که این قرار بین من وتوست من به هیچ مردی فکر هم نمی کنم
لبخند بی روحی زدوهمراه با آهی عمیق گفت:
-همه اینها رو می دونم ،اما افسون چشمات همیشه منو نگران می کنه ،این فکرکه هیچ مردی نمی تونه در مقابل این دوچشم مسحورکننده طاقت بیاره ؛داره دیونم می کنه.
romangram.com | @romangram_com