#سایه_پارت_513
- نظردکتر چی بود ؟
لبخند تلخی زد وگفت :
-نگران نباش ،همه آزمایشات منفی بودن ،مشکل تو یه مشکل عصبیه که ریشه تو استرس وخستگی داره فقط باید سعی کنی استرس ونگرانی و از خودت دور کنی
-پس چرا تو اینهمه ناراحت وپریشانی ؟
پوزخندی زد وبا سنگ دلی تمام گفت :
- فکر کردی نگران توام!
از این حرفش وا رفت ونفس در سینه اش حبس شد ،آرمین دوباره همان مرد یخ زده قبل شده بود واین بیشتر از سردی کلامش روحش را آزار میداد . نفسی تازه کردودوباره پرسید :
-مشکلی توی شرکت پیش اومده ؟
با لحنی خشک و آزاردهنده گفت :
-فکرنکنم مشکلات شرکت به تو مربوط بشه! ،...........پس می تونی بری وراحت وآسوده بخوابی
روی ضلع دیگر تخت نشست وآشفته پرسید :
-نیما! ...........با نیما ......حرف زدی؟
نیم خیز شد وبا نیشخندی گفت :
-آهان ،!پس به خاطر این اومدی اتاقم ،آره باهاش حرف زدم ،نگران نباش چون با حرفهایی که زد به حماقت این چند وقته خودم پی بردم و لت وپارش نکردم !
آرام زمزمه کرد :
- من نگران اون نیستم !
روبرویش نشست وبا چهره ای که در آتش خشم میسوخت چشمانش را ریزکرد و گفت :
-واقعا !........پس تو نگران کی هستی که رنگ به رو نداری !..........هان بگو ؟.......فقط خانواده ات !؟
نفس عمیقی کشید واضافه کرد
-سایه! واقعا تا کی می خوای به خاطر خانواده ات همه رو بازیچه دست خودت کنی؟!
با صدای خفه ای گفت :
romangram.com | @romangram_com