#سایه_پارت_512

-براچه وقت؟

عصبی و پر از خشم دادکشید:

-این جواب من بود ؟؟

فقط سکوت بودوسکوت ،انگار قفل به دهانش بسته اند .چطورمی توانست اقرار کند دلش پراز آشوب و نگرانی برای مردی بوده که مجبور است وانمود کند هیچ حسی به او ندارد

آرمین محزون زمزمه کرد؟

-می دونستم ،آره میدونستم ......تو فقط نگران اونی!

صدای بوق ممتد در گوشی پیچید آرمین بدون خداحافظی گوشی را قطع کرد وحتی فرصت دفاع هم به او نداده بود

خسته وآشفته به مبل تکیه داد لحن اندوهگین آرمین قلبش را به درد آورده بود دلش می خواست برای همه دردها ورنجهای روحیش سالها گریه کند

ساعت از ده گذشته بود که خسته ودرهم وارد شد .با سلامی سرد بی آنکه منتظر جواب بماند از پله ها بالا رفت سایه درمانده ومبهوت ناظره گر رفتارش بود .

این مردی که از کنارش گذشت هیچ شباهتی به آرمین مهربان وبا محبت این چند وقته نداشت واو چقدر به مهربانیها ودلنگرانیهایش عادت کرده بود .با صدای بسته شدن در اتاق آرمین او هم کتابهایش را برداشت وراه اتاقش را در پیش گرفت اما ذهنش همچنان مشغول ومشوش بود ولی جرات نزدیک شدن به اتاق آرمین را نداشت .مستاصل گوش به فرمان عقلش پشت در اتاق ایستاد و از سر ناچاری تقه ای به در زد صدای خسته وگرفته آرمین از پشت در بسته برخاست:

-بیا تو!

درب را گشود و آرام و بی صدا وارد شد. آرمین در حالی که سرش را به تاج تخت تکیه داده بود روی تخت دراز کشیده وچشمانش برهم بود ،خستگی وکلافگی از سر ورویش می بارید پس از لحظه ای سکوت آهسته گفت :

-چیزی می خواستی بگی؟

لحن صدایش اصلا صمیمیت این چند روزه را نداشت ،چشمانش را گشود واضافه کرد

-گوش می کنم !

نمی دانست باید از کجا شروع کند کلافه همه بزاق جمع شده در دهانش راقورت داد وبی مقدمه گفت :

-جواب آزما یشات و گرفتی ؟

-آره !

خیره زل زد در نگاه نگرانش و ادامه داد :

- مطمئنی برای پرسیدن این اومدی اتاقم ؟

بی اعتنا گفت :


romangram.com | @romangram_com