#سایه_پارت_481

-و تو هم چقدر تو این مورد بخیلی !!

-من فقط می گم چیزی روکه لازم نیست و نباید انجام داد

-اما ما به هم قول دادیم که کاری نکنیم که دیگرون به رابطمون شک کنند

-خوب اگه دلیل تو اینه ، منم حرفی ندارم اما .......

-دلیل منم همین بود

در راه برگشت همه فکرش مشغول حرفهای دکتر بود ،چرا بیماری پدرش اینهمه برای دکتر مهم بود که با فهمیدن اینکه پدرش سرطان خون دارد صورتش گرفته شد ،یعنی ممکن بود او هم بیماری پدرش را به ارث برده باشد به یاد آورد که پدرش هم قبل از اینکه متوجه شود سرطان دارد همیشه خون دماغ می شد چرا در تمام این مدت اصلا به فکرخودش نرسیده بود که ممکن است او هم سرطان خون داشته باشد به خاطر آورد که دکترِ پدرش هم به ارثی بودن سرطان خود تاکید داشته و همیشه اصرار می کرد بداند که کسی درخانواده قبلا به این بیماری مبتلا بوده یا نه ،پس احتمال اینکه او هم مثل پدرش بیمار باشد خیلی زیاد بود

نمی خواست این را باور کند ،نمی خواست باور کند که مرگ پایانی به همه خوشی ها وناخوشیهای زندگیش است ، اینهمه تلاش نکرده بود که حالا به راحتی خودش را به دست چنگالهای بیرحم مرگ بسپرد اما حس بدی قانعش میکرد که این واقعیت دارد

سرش را به شیشه اتومبیل تکیه داد و با افسوس آهی کشید

آرمین با نیم نگاهی به درون پر از آشوبش پی برد وبا آرامش پرسید :

-نگرانی ؟

لبخند تلخی گوشه لبش نشست و گفت :

-آره ...خیلی .....

با لبخندی دلپذیر گفت :

-چرا ؟تو که می گفتی یه خونریزی ساده و معمولیه

دلش میخواست خود هم این را باور کند

-چون هرگز به ذهنم هم خطور نمی کرد که ممکنه .......

سکوت کرد وآرمین جدی پرسید

-که ممکنه چی ؟

همه بزاقی که در دهانش جمع شده بود را یکجا قورت داد و آهسته گفت :

-که بیماری پدرم و به ارث برده باشم

اخمهایش درهم رفت و به تندی گفت :


romangram.com | @romangram_com