#سایه_پارت_474
سایه با لبخند شیرینی اظهار خوشبختی کرد
دکتر نگاهش را از سایه به آرمین دوخت و در حالی که تعارف به نشستن میکرد با خنده گفت :
-تو که به سادگی دم به تله نمی دادی حالا چی شده که اسیر این دختر زیبا شدی
آرمین با نیم نگاهی لبخند شیرینش را بر صورت سایه پاشید وگفت :
-سرنوشته ، نمی شه کاریش کرد
هر دو کنار هم نشستند ودکتربه طرف میزش رفت و گفت :
-مبارکه ،خوب کاری کردی پدر و مادرت خیلی نگرانت بودند ،حالا چرا اینهمه بی خبر ؟
-بی خبر هم نبود دعوت نامه آوردم شما نبودید ،حیدر گفت رفتید آمریکا
روی صندلی پشت میزش قرار گرفت وگفت :
- چند هفته ای میشه برگشتم
-بهار خوب بود
با لبخند گفت :
-چرا خوب نباشه ،جوون که باشی خوب هم هستی
با شنیدن اسم بهار خیره به آرمین نگریست تا به حال هرگز این اسم را نشنیده بود . درسکوت وکنجکاوی به مکالمه آندو گوش سپرده بود. چقدر دلش میخواست هنوز از بهار حرف میزدند ،حسی ناشناخته ومبهم از بهاری که هرگز ندیده بود و نمی شناخت آزارش میداد
دکتر با خنده گفت :
- مطمئنا برا دیدن من پیرمرد نیومدید
آرمین با محبت گفت :
-اختیار دارید خودتون می دونید که چقدر برا من عزیزید
-منم تو رو خیلی دوست دارم ،تو همیشه اندازه بهراد برام عزیز بودی وهستی
نگاهش را به سایه دوخت و ادامه داد
-دخترم قدر این پسر و بدون اون خیلی با محبت و مهربونه
romangram.com | @romangram_com