#سایه_پارت_457

-یه مشت اراجیف،که منو یاسمین هم تو برجکشون زدیم

-می خوام بدونم چی میگن؟

-می گن تو ودکترمشایخ باهم سروسری دارین

باخشم غرید

-یعنی چی ؟

-به خدا من نمی دونم ،انگار چند بار دیدن باهم حرف می زنین

-خود بچه ها هیچ وقت با استادهاشون حرف نمی زنن ؟

-می گن تو رو دیدن مدام می ری دفترش

-یعنی فقط من میرم دفتر مشایخ دیگه هیچ کس نمیره اونجا

-منم همینو گفتم ،حالا خواهش می کنم فراموشش کن

با حرص نفسش را فوت کرد وسکوت کرد

سوالها آنقدر هم که فکر میکرد سخت نبودند ویا شاید چون او اینهمه به این درس حساس شده بود اینگونه حس می کرد.سازه های فولادی از درسهایی بود که به دلیل آئین نامها یش اوپن بوک برگزار می شد

هیچ کس سر جلسه آرمین جرات حتی تکان دادن میلی متری سرش را هم نداشت چون همه بچه ها به خوبی می دانستند ،او با خطا کار چه برخوردی خواهد کرد به همین دلیل فقط سرگرم کار خودشان بودند وناظران جلسه تنها برای خالی نبودن عریضه در میانشان چرخی می زدند آرمین بعد ازتوضیح کلی روی سولات داد با یادآوری میزان وقت قانونی جلسه ،جلسه را ترک کرد تا به جلسات دیگرش هم سری بزند

تمام حواسش معطوف سوالات بود وبا دنیای اطرافش کاری نداشت در همین لحظه آرمین به رویش خم شد وآرام در گوشش نجوا کرد

-مشکلی نداری؟

سرش را بلند کرد وبه آرمین نگریست از برگشت دوباره اش به سر جلسه متعجب بود اما کوتاه گفت:

-نه!

او هم با گفتن (خیلی خوب) از کنارش دور شد.

با تمام شدن محاسبه مساله دوم نفس راحتی کشید وشروع به حل مساله سوم کرد.سه ساعت یکجا روی صندلی نشستن همه بدنش را خشک کرده بود ، کش وقوسی به بدنش داد تا بلکه خستگی را از بدنش بیرون کند وسپس دوباره سر گرم محاسبه شد،نیمه های راه بود که حس کرد بازهم بینی اش روان شد ، قطره ای خون روی برگه پاسخ نامه اش چکید سریع با دستمال بینی اش را گرفت ولی بند نمی آمد کاملا" دستپاچه وعصبی شده بود بادست دیگرش دستش را بلند کرد آرمین خیلی سریع خودش را به او رساند دهان باز کرد چیزی بپرسد اما با دیدن دستمال ودست خونی سایه وحشتزده بپرسید :

-بازهم خون دماغ شدی ؟

با سر تائید کرد آرمین مضطرب ونگران دوباره گفت:


romangram.com | @romangram_com