#سایه_پارت_453

نفس عمیقی کشید وگفت :

-اون به اجبار منوداره تحمل می کنه ! و چاره ای هم جز تحملم نداره!

بیچاره آرمین ! بیچاره خودش که آرمین فکر میکرد او دارد تحملش میکند

-می تونی به بقیه بگی این یکی رو سر به نیست کنن تا همه کلاست یکدست عاشقونه بشه

زمزمه وار گفت :

-آخه این یکی برخلاف بقیه همه دنیای خودمه

دلش لرزید واوج گرفت ؛ برگشت ومبهوت نگاهش کرد اما نگاه آرمین خیره به خیابان بود .آیا بازهم حق باور کردن آنچه را که گفته بود را نداشت

دلش میخواست با این حس قشنگ تا ابد نفس بکشد وزندگی کند او همه زندگی آرمین بود و چه چیزی زیباتر از اینکه آرمین دوستش داشت

میترسید چیزی بگوید وآرمین باز این حس زیبا را ازبین ببرد به همین دلیل با هیجان گفت :

-تو باید اونها رو متوجه اشتباهشون کنی

پوزخندی زد وگفت :

-یعنی باید بهشون بگم من یک پسر مجرد نیستم وزن دارم ،فکر کردی این براشون خیلی مهمه

-به هر حال اونها شاگرداتن که باید آیندشون برات مهم باشه

-همین که از خطاشون می گذرم وبرگه هاشون و تحویل حراست نمی دم خودش کلیه

-تعجب می کنم تو با اون قانونهای مسخره ودست وپاگیر کلاست چرا بابت اینکارشون هیچ عکس العملی نشون نمی دی

-فکر کردی من خوشم میاد اونها بهم نامه فدایت شوم بدن ،اگه سکوت می کنم به خاطر اینه که نمی خوام سوژه دانشگاه بشم

نزدیک دانشگاه بودند ولی آرمین قصد توقف نداشت رو به او گفت :

-اگه واقعا نمی خوای سوژه بشی بهتره همینجا منو پیاده کنی

با زدن راهنما کنار پیاده رو توقف کرد .سایه در حالی که شال گردنش را مرتب می کرد برای باز کردن در برگشت اما آرمین سریع بازویش را گرفت وگفت :

-یه لحظه صبر کن !

-باز چی شده ؟


romangram.com | @romangram_com