#سایه_پارت_426
-آرمین نبودی ببینی چند لحظه پیش اینجا چه خبر بود
آرمین نگاه کوتاهی به سایه انداخت و سپس رو به ساغرپر ابهت پرسید:
-چه خبر بود؟
نگاه ساغر روی چهره آشفته سایه که داشت اشاره می کرد چیزی نگوید افتاد . آرمین رد نگاهش را تقعیب کرد وسریع نگاهش را ازاو گرفت و به سایه که در کنارش ایستاده بود دوخت رنگ از صورت سایه پرید . بدون اینکه نگاه خیره اش را ازروی چهره سایه بردارد به ساغر گفت:
-نگفتی ساغر،اینجا چه خبر بود؟
-هیچی ،دسته گل شما حالا که شوهرم کرده خواستگاراش پاشنه در رو از جا کندن
از خشمی آنی فکش منقبض شد و با چهره ای برافروخته از سایه پرسید :
-سایه ،ساغر داره چی میگه ؟
متوهش و لرزان به مادرش خیره شد . ناهید خودش را وسط انداخت و گفت:
-چیزی نبود پسرم ،یه سوءتفاهم بود که حاج عالی رفعش کرد
نگاهش را از چشمان وحشت زده سایه گرفت وبه ناهید گفت :
-یه سوء تفاهم بود ؟!پس چرا ساغر چیز دیگه ای میگه ؟
ناهید با لبخند دوباره گفت:
-پسرم خودتو اذیت نکن ،حاج علی جوابشون و داد
با حرص پیشانیش را فشرد وبا لحنی خشک وآزاردهنده روبه سایه گفت :
-تا من یه سر به پدرت می زنم حاضر شو بریم
آهسته زیر لب زمزمه کرد :
-باشه
آرمین وارد اتاق پدرش شد واو رو به ساغر با خشم وغضب گفت:
-نمی تونستی خفه خون بگیری وهیچی نگی؟
با بی خیالی شانه بالا انداخت وگفت:
romangram.com | @romangram_com