#سایه_پارت_425
-دکتر مشایخ پسر دوست صمیمی پدرم هستن
ارجمند با پوزخندی نجوا کرد :
-جدی نمی دونستم!
آرمین بدون آنکه به خودش تکانی دهد دست او را فشرد و با خانم ارجمند سلام کوتاهی کرد و گفت:
- حالا که وقت رفتن نیست
ارجمند با کنایه به لحن صمیمی اونیشخندی زد و گفت:
-اتفاقا وقت رفتنه چون نمی خوایم بیشتر از این مزاحم بشیم
خودش را از مقابل در کنارکشید تا آنها رد شوند و گفت:
-هر جور راحتید ،به هر حال خوش اومدید
خانم ارجمند با خداحافظی گرمی از ناهید گونه سایه را ب*و*سید وبه همراه پسرش از در خارج شد .آرمین هم آنجا کنار در ایستاد وتا سوارشدن ارجمند با نگاه کلافه و عصبیش اورا تعقیب کرد . و وقتی خودروی ارجمند از مقابل دیدگان پر از خشمش محو شده وارد حیاط شد
ناهیدبا گفتن (ای روزگار)آهی کشید و از آنها فاصله گرفت سایه به دنبال مادرش هنوز قدمی برنداشته بود که آرمین محکم بازویش را گرفت واو را به طرف خودش کشید و با لحنی که سعی میکرد مقابل ناهید آرام وکنترل شده باشد پرسید:
-ارجمند اینجا چه می خواست؟
-اومده بود عیادت بابا
چشمانش گرد شد وبا لحنی پر از شک پرسید
-با خانواده؟!
-فکر می کنی باید دلیل دیگه ای داشته باشه؟
-نه فقط از دیدنش اینجا تعجب کردم
ناهید روی پاگرد پله ها به طرفشان برگشت وبا لبخند گفت:
-حالا چرا سرما اونجا وایستادین ؟ بیاید بالا حرفاتونو بزنید
با نگاهی پرازغیظ بازویش را رها کرد وبه طرف پله ها رفت ودرکنار هم وارد سالن شدند.
ساغر با دیدن آرمین ذوق زده به طرفش دوید وبا لحنی شاد و سرخوش گفت:
romangram.com | @romangram_com