#سایه_پارت_421
ساغربا پوز خندی گفت:
-مگه تو چند تا شوهر می خوای دختر!
در حالی که تند وتند در فنجانها چای میخرید به ساغر گفت
- خواهش می کنم سربه سرم نذاروبرو مامانو صدا بزن
-بهم بگو چرا اینهمه مضطربی ، تا برم صداش بزنم
سینی چای را به دستش داد و گفت:
-اینهمه زرزر نکن وزودتر برو
ساغر به اجبارسینی چای را ازدستش گرفت و چشمانی پر از حیرت روانه اتاق پدرش شد طولی نکشید که ناهید وارد آشپزخانه شد و رو به سایه با آرامش گفت:
-جانم!
با لحنی آشفته گفت:
-مامان خواهش می کنم بدادم برس
ناهید با نگرانی گفت:
-چی شده دخترم!
ساغرهم به دنبال مادرش وارد اشپزخانه شد و بالودگی گفت:
-وهم و خیال ورش داشته، فکر می کنه ارجمند بازم اومده خواستگاریش
ناهید با بهت از او پرسید :
-راست می گه ؟!
-مامان ارجمند نمیدونه من ازدواج کردم یعنی اصلا هیچ کس توی دانشگاه خبر نداره
-خب چرا بهشون نگفتی عزیزم
-چون آرمین نمیخواد سوژه دانشگاه بشیم ، می خوایم بعد از فارغ التحصیلی اعلام کنیم
-اما اینجوری که نمیشه !
romangram.com | @romangram_com