#سایه_پارت_419
با استرس لبش را به دندان گزید وآهسته گفت :
-اون نمی دونه من ازدواج کردم خواهش می کنم چیزی در مورد ازدواج من بهش نگید
تا آخر نگرانی سایه را حس کرد پس مهربان گفت:
-چرا دخترم ؟چرا نمی ذاری جوون مردم بره دنبال زندگی خودش
روی لبه تخت کنارش نشست وعاجزانه نالید:
-بابا منظورمن این نیست ،فقط منو آرمین نمی خوایم کسی تو دانشگاه بفهمه که ما زن و شوهریم همین
-آخه چرا عزیزم ؟
سرش را به زیر انداخت وآرام گفت :
-آرمین می گه نمی خواد حرف و حدیثی دنبالمون باشه
-ولی عزیزم اینجوری این جوون الاخون ولاخون می مونه
-یه چی بهش بگید که از من نا امید بشه
-اما تو که می دونی من اهل دروغ گفتن نیستم
-بابا من نمی خوام شما دروغ بگید
حاج علی که از حرفهای دخترش گیج شده بود سردگم گفت :
-پس چی ؟
-اصلا حرفی از ازدواج من نزنید
-خوب شاید دوباره اومده باشن خواستگاری ، اونوقت باید چی بگم!
-خوب بگید من شیرینی خورده کسی دیگه هستم
-اما دخترم این خودش یه دروغه
سریع وجدی گفت :
-یه دروغ مصلحتی بابا
romangram.com | @romangram_com