#سایه_پارت_413
ستایش با خونسردی جوابش داد:
-مگه نمی دونستی خونه مجردیش توی همون برجیه که دکتر مشایخ خونه داره
یاسمین آتشی شد وچهره در هم کشید وبا خشم گفت:
-بخدا اگه راست باشه واون با کسی رابطه داشته باشه با همین دستام دونه دونه گیسهای دختره رو از ته میکنم و با همین ناخنام روی صورتش یادگاری میذارم
نازنین با لودگی گفت
-بفرما این باز فاز ونولش قاطی کرد ،خو آخه خنگول شاید طرف زنش باشه تو رو سنه نه
سایه که داشت از این بحث حالش بهم میخورد رو به نازنین کردو گفت:
-من میرم کافی شاپ تو هم کلاس مشاورت تموم شد بیا اونجا
ستایش که همه سعیش رابرای آشتی باسایه میکرد رو به او گفت:
-حالا بودی پیشمون
آرام جواب داد
-نه حالم خوش نیست بعدا میبینمتون
از هر سه جدا شد و به طرف کافی شاپ رفت با حرفهای یاسمین سردردش بیشتر شده و سرگیجه وحالت تهوع هم به آن اضاف شده بود. وارد کافی شاپ شد و سفارش یک لیوان اب داد دلش برای یاسمین می سوخت که چشم وگوش بسته خودش را گرفتار یک عشق پوچ و پوشالی کرده است.آهی کشید و با خود اندیشید (وقتی من چند ماهه دارم کنارش زندگی میکنم و هنوز نتوانستم ذره ای از محبتش و بخودم جلب کنم تو چه امیدی به رابطه ای داری که حتی جرات ابرازش وهم نداری )
با یاد آوری شب قبل اشک در چشمانش حلقه بست چه شب خوبی بود و آرمین چقدرصادقانه و مهربان عشقش را ابراز کرده بود
اگر فقط آن جمله لعنتی! فقط همان جمله را به زبان نمی آورد اینک چقدر شاد و سر حال داشت برای آینده اش با آرمین نقشه می کشید
نازنین با گفتن اینکه (دختره دیونه سرم و خورد) صندلی را عقب کشید و نشست
سایه با یاس وحرمان گفت:
-چکار کردی بالاخره تونست قبول کنه که عاشق یه آدم آهنی شده
پیشخدمت یک لیوان آب روی میز مقابل سایه گذاشت و رفت .نازنین رو به سایه با پوزخندی گفت :
-عشق کورش کرده و نمیخواد باور کنه که این عشق آخر وعاقبت نداره
- حالا چطور یه هویی اینهمه آتیشی عاشق آرمین شده؟!
romangram.com | @romangram_com