#سایه_پارت_406
-بهم قول میدی ؟
تحت تاثیر لحن مهربان کلامش بی اراده سرش را به نشانه تائید تکان داد .آرمین از جا برخواست وچون او را هم از جا بلند کرد ودر حالی که در عمق چشمانش خیره میشد با لحنی آرامش بخش گفت:
-دیگه برو بخواب ،نگران تحقیقت هم نباش من دستنوشته هات و دیدم و همه رو بررسی کردم خیلی وقته که نمره رو برات رد کردم ،پس دیگه نمیخواد وقتت و صرف چاپ و صحافیش کنی بهتره همه تلاشتو برای امتحانها بذاری ،دلم میخواد توی امتحانات سربلندم کنی
با چشمانی گشاد شده پرسید :
-تو دستنوشته های منو کجا دیدی؟
لبخند دلنشینی زد وگفت :
-اونشب که به خاطر بابات دیر اومدی خونه وبا هم حرفمون شد روی اوپن جا گذاشته بودی همون شب از زور بیخوابی همه رو خوندم و محاسبه کردم که اگه جایی اشتباه کرده باشی بهت بگم
با پوزخندی گفت :
-فکر نمیکردم اصلاً اهل پارتی بازی باشی
-حالا هم نیستم ،من وقتی رو که صرف خوندن و محاسبه تحقیق تو کردم برا هیچ کدوم از بچه ها نکردم
-چرا ؟
با لبخند گفت:
-خوب نگران اون بچه هایی هستم که قراره تو استادشون بشی
-اما من که قصد ندارم استاد بشم ومیخوام مهندس ناظر بشم
- قبلنم بهت گفتم که من بهت این اجازه رو نمی دم
اخمهایش درهم رفت وبا قاطعیت پرسید
-به چه دلیل ؟
آرمین از چهره پر ازاخمش متوجه ناراحتی درونش شد وبا لبخندی لحن سخنش را عوض کرد وگفت :
-چون دلم بر اون ساختمونایی که قراره تو ناظرشون باشی میسوزه
-یعنی منو اینهمه دست کم میگیری
خودش را روی مبل انداخت و گفت:
romangram.com | @romangram_com