#سایه_پارت_396

لبخند ملیحی زد وگفت:

-می دونم

آرتین خیره نگاهش کرد وغافلگیرانه پرسید

-این روزها رابطه ات با آرمین چطوره ؟

-با قبل تغییر چندانی نکرده

-وقتی زنگ زدی شرکت وسراغشو گرفتی یه لحظه تعجب کردم

-چرا؟!

-فکر کردم حتما رابطتون اوکی شده!

با دلخوری پرسید

-چرا نمی تونه اینجوری باشه ؟

-منظورت چیه ؟

نفس عمیقی کشید وگفت:

-چرا خوب شدن رابطه ما باعث تعجب شماست ؟

بهت زده نگاهش کرد وگفت:

-سوء تفاهم نشه ،ولی من منظورم این بود که.................

وسط حرف آرتین پرید وگفت:

-آرتین تو چی می دونی که من از اون بی خبرم ؟

-خوب من دوسال توی غربت با آرمین زندگی کردم وبه خوبی می فهمم که آرمین بیشتر از اونچه که بابا ومامان فکر می کنن آسیب دیده ست.

صدای زنگ تلفن با آخر جمله آرتین در هم آمیخت و باعث شد سایه آخرجمله اش را نشنود گوشی را برداشت ودر حالی که از حرفهای آرتین سر درگم وکلافه بود با لحنی عصبی گفت:

-بفرمایید!

-تماس گرفته بودی ،کاری داشتی؟


romangram.com | @romangram_com