#سایه_پارت_388

-آخه تو جنبه شوخی نداری وهی حرص آدمو درمیاری

با لحنی لرزان وبغض الود گفت :

-نازی !.......عزیز دلم ،همه زندگی من بهم ریخته ست،... دیگه حتی حوصله خودمم ندارم چه برسه به شوخی ،......چند لحظه پیش به خاطر سهل انگاریم تمام زحمات یکماهم به باد فنا رفت ،می دونی این یعنی چی!.......

-سایه به خدا هرچه به ذهنم رسید وگفتم ، دیگه نمی دونم باید چکار کنم

-می دونم ،مجبورم با آرمین تماس بگیرم ،با من کاری نداری؟

-فقط ببخش که من زنگ زده بودما

-باشه می بخشمت که همیشه خروس بی محلی

-اهه،دختره پرو اگه پیشم بودی باور کن لهت می کردم

بی حوصله نالید

-بمیری دختر که چقد حرافی ،الهی که به دردم گرفتار بشی

-کدوم دردت،عاشقیت؟

-اون که خدا نکنه

-می بینم که حسابی قاط زدی ،باشه دیگه مزاحمت نمی شم با من کاری نداری

-به نیما و مامانت سلام برسون

-باشه خداحافظ

گوشی را قطع کرد ولحظه ای به فکر فرو رفت راه دیگری نداشت باید از خود آرمین کمک می گرفت از روی ناچاری شماره همراه آرمین را گرفت ولی همراهش مثل همیشه روی پیغام گیر بود واز او می خواست پیغام بگذارد ،کلافه وسردرگم نگاهی به ساعتش انداخت ساعت پنج بود وامکان اینکه هنوز شرکت باشد وجود داشت پس شماره شرکت را گرفت ومنتظر وصل تماس شد پس از لحظه ای صدای مرد جوانی در گوشی پیچید

-شرکت ساخت وساز مشایخ بفرمایید

نفس در سینه اش حبس شد این اولین باری بود که با شرکت تماس می گرفت به همین دلیل دستپاچه شده بود دستش را روی گوشی گذاشت ونفس عمیقی کشید وسپس با صدای آرامی گفت:

-سلام ،خسته نباشید ،ببخشید آقای مشایخ هستند ؟

-ببخشید منظورتون کدوم یک از آقایون مشایخه؟

بله؟...........-


romangram.com | @romangram_com