#سایه_پارت_378
-بهتره غذات و سریعتر تموم کنی اینجا سرده و ممکنه سرما بخوری
پوزخندی زد زمزمه کرد
-نکه توهم خیلی نگران منی !!
بی توجه به کنایه اش از جا برخاست و در حالی که پالتویش را از تن بیرون می آورد آنرا روی شانه هایش انداخت و گفت:
- نگرانم ،چون وقت و حوصله پرستاری رو ندارم
باخود اندیشید ، (می توانست این جمله را خیلی با احساستر بیان کند )
-اگه هنوز گرسنه ای ،برم برات غذا بگیرم
با ناباوری گفت:
-چرا این کارو کردی ممکنه خودت سرما بخوری!
عمیق نگاهش کردوآرام پرسید :
-میخوای بگی نگرانمی ؟
برای تلافی با پوزخندی گفت :
-نه فقط نمیخوام توی این شرایط بابا وبال گردنم بشی
با لبخندی روی چمن کنارش نشست و مهربان پرسید :
-پدرت و خیلی دوست داری؟
با بهت نگاهش کرد (چرا این مرد همه رفتارهایش را میخواند ، شاید حس ششم داشت و او نمی دانست ) آرام جواب داد
-بیشتر از جونم!
-حتی با وجود معامله ای که با زندگیت کرد؟
-معامله رو پدرتو با زندگیم کرد ،پدرم اصلا این قرار لعنتی و به کلی فراموش کرده بود
نجوا کرد
-پس چرا همه خواستگارات و رد می کرد ؟
romangram.com | @romangram_com