#سایه_پارت_377

-بهم زنگ زد و ازم خواست اگر می خوام بیام بیمارستان دنبال اونم برم

سرش را زیر انداخت وگفت :

-تو خیلی نسبت به خانواده من مهربونی!

-نباید باشم ؟

زمزمه کرد

-وقتی قراره از هم جدا بشیم دلیلی نداره نسبت به خانواده هم احساسی داشته باشیم (خودش هم نمی دانست چرا این حرف را زده )

-من نمی تونم ،مثل تو ،نسبت به خانواده ات بی مسئولیت باشم

سرش را بلند کرد وبا حیرت گفت:

-مثل من..........!

-آره مثل تو ، تو حتی حاضر نیستی مصلحتی هم که شده نقش یه عروس خوبو برای خانوادم بازی کنی و هر چند وقت یکبار سراغ پدر و مادرم و بگیری ،تو نسبت بهشون اینقدر سرد و بی احساسی که مادرم همیشه بهم گیر میده که حتما من با رفتارم تو روآزارمیدم

-مگه همینجوری نیست !خوبه که لااقل اونها خودشون شازده پسرشون و می شناسن

-سایه خواهش می کنم از نو شروع نکن

هیجان زده وبغض آلود به خودش اشاره کرد و نالید

-من شروع کردم..........من............!؟-

لحظه ای در عمق چشمان سیاه ودرشتش خیره شد سپس آرام بغضش رافرو خورد و با پوزخند تلخی ادامه داد:

-باشه بازهم مثل همیشه لالمونی می گیرم (چقدردلش میخواست آرمین می گفت به خاطر اوست که دربرابر خانواده اش احساس مسئولیت میکند نه این بازی لعنتی)

تلاشش برای مهار گریه اش بی اثر ماند و قطره ای اشک از چشمش فرو چکید و روی گونه اش غلتید آرمین زیر نگاه عسلی به اشک نشسته اش تاب نیاورد وعصبی گفت:

-ما هیچ وقت نمی تونیم در آرامش با هم به تفاهم برسیم مثل اینکه همیشه باید در حال کشمکش باشیم

با غصه جواب داد:

آره ما هیچ وقت حرف همدیگه رو نمی فهمیم-

آرمین کلافه نفس عمیقی کشید و گفت:


romangram.com | @romangram_com