#سایه_پارت_374
با صدای آلارم اس ام اس گوشی همراهش نفس عمیقی کشید ودست درجیب مانتواش کرد وبا بیرون آوردنش نگاهی به صفحه اش انداخت یک پیام از آرمین بود که از او خواسته بود به نگهبانی برود به طرف پدرش برگشت و دستگاهها را چک کرد و با خیال راحت از اتاق خارج شد . از بخش که خارج شد آرمین را درکنارساغر دید ساغر به طرفش آمد و نگران گفت:
-سایه حال بابا چطوره؟
- فعلا که خوابه
-تو برو خونه ،من پیشش می مونم
-نه ،تو بهتره بعد از اینکه دیدیش برگردی خونه
تن صدایش را کمی بالا برد وتندی گفت:
-چیه فکر می کنی فقط تو دخترشی و فقط وظیفه توه که ازش مراقبت کنی؟!
با لحن آرامی گفت :
ساغر خواهش می کنم آرومتر اینجا بیمارستانه-
-آخه منم مثل تو نگرانشم ،اون پدرمنم هست
-بسیار خوب ،حالا برو پیشش و مراقبش باش
ساغر وارد بخش شد و سایه نگران خودش را روی صندلی انداخت وعصبی پفی کشید .آرمین کنارش ایستاد و گفت:
-ساغردیگه بزرگ شده ،بهتره اینو قبول کنی
-اما رفتارش هنوز بچه گانه است
-غذا خوردی
توی بیمارستان چیزی ازگلوم پایین نمی ره-
-بیا بریم پایین مادرت برات غذا فرستاده
-اما بابام تنهاست
ساغر پیششه ،برای یه بارم که شده بهش اعتماد کن -
-اون در مواقع خطر دستپاچه می شه
با آرامش گفت :
romangram.com | @romangram_com