#سایه_پارت_373
-مردم و زنده شدم
-خدا نکنه دخترم ، تو که می دونی من تحمل ناراحتی تو رو ندارم
بغض الود گفت :
-دست خودم نیست بابا
-ساغرو مامانت کجان
-مامان رو با زور فرستادم خونه ،ساغر هم فصل امتحاناتشه
-تو کلاس نداشتی
-چطور می تونم وقتی تو اینجائی سر کلاس باشم
-آخرش که چی ،خودت می دونی که من یه روز رفتنیم
انگشتش را به علامت سکوت روی لب پدرش گذاشت و گفت: -
-نمی خوام در مورد ش حرفی بزنی ؛نمی خوام حتی بهش فکر کنم
پرستار میانسالی وارد اتاق شد و با لبخندی گفت:
-به به آقای ستوده بالاخره بیدارشدید
در حالی که سرمش را عوض میکرد با لبخند دوباره گفت :
-قدر دختر خوشگلت وبدون ،از صبح تا حالا یه ثانیه هم دستتون و از تو دستش بیرون نیورده
حاجعلی به سختی گفت :
-سایه همه زندگی منه
پرستار پس از چکاب دستگاه ها وثبت در چک لیست با لبخندی اتاق را ترک کرد
سایه حس می کرد پدرش به ماننده قبل راحت نمی تواند نفس بکشد وحرف بزند به همین دلیل ترجیح داد کمتر با او صحبت کند پس در حالی که موههای نرمش را نوازش می کرد او دوباره به خواب رفت
************
نگاهی به ساعت مچی اش انداخت نزدیک به دو بود از جا برخاست و پشت پنجره ایستاد .از اینکه حال پدرش بهتر شده بود خوشحال وراضی بود این راساعتی قبل پزشک معالجش گفته بود اما به خوبی می دانست منظوردکتر از بهتر بودن آن چیزی نیست که او وخانواده اش آرزویش را داشتند یک خوب شدن مقطعی و زودگذر
romangram.com | @romangram_com