#سایه_پارت_361
-چرا ؟
آهی کشید و با بغض گفت:
-بابام........ بابام بازم حالش به هم خورده
دستهای آرمین از دور کمرش شل شد ند و با لحن ضعیفی نجوا کرد :
-پس چرا حالا اینو می گی
سریع خودش را از آغوشش بیرون کشید وقدمی به عقب برداشت و گفت:
چون خسته و عصبی بودم و تو به جای اینکه به حال روزم توجه کنی فقط بهم توهین کردی -
وقتی این ساعت شب ،به همراه این پسره آسمون جل بر می گردی خونه توقع داری چه فکری کنم-
: روی لبه تخت نشست و گفت
-توقع داشتم به جای هر برخورد توهین آمیزی فقط می پرسیدی تا این وقت شب کجا بودم
- پرسیدم اما چه جوابی شنیدم؟...... فقط سردی و بی اعتنایی
- وقتی به جای سلام با نگاه تحقیر آمیز فریاد می زنی چه گورستونی بودی بایدم توقع داشته باشی که خیلی با آرامش جوابتو بدم
-رفتار تو منو عصبی کرد ،خصوصا"که با این پسره بودی
-پس مشکل تو من نیستم !....فقط افکار بیمار گونته
-من نمی تونم مثل مردهای بی غیرت و بی خاصیت باشم
حرص الود گفت :
-دیگه از این جمله تکراریت حالم بهم می خوره
با نهایت خودخواهی گفت:
قبلا هم گفته بودم نمی خوام تا زمانی که اینجا در خانه منی با هیچ مردی رفت و آمد داشته باشی -
دیگر کشش بحث را نداشت بازویش از درد زق زق می کرد . خسته وبی حوصله گفت:
خواهش می کنم راحتم بذار چون دیگه اعصاب بحث کردن و ندارم-
romangram.com | @romangram_com