#سایه_پارت_360
-می دونم این حرفا روفقط داری می زنی که منو دیونه و عصبی کنی
سعی کرد خودش را از آغوشش رها کند پس در حالی که با مشت روی سینه ستبرش میکوبید به تندی گفت:
-ولم کن عوضی ،تو داری بهم توهین میکنی
آرمین او را تنگتر به خود فشرد چنانکه حتی نمیتوانست تکان بخورد ، در آغوش آرمین از ترس وهیجان مثل یک گنجشک در قفس بی اختیار می لرزید .
با سرانگشت موههای پریشان روی پیشانی اش را با آرامش کنار زد و در گوشش نجوا کرد:
-چرا........ ؟ مگه تو همسرم نیستی!
وجودش لرزید وهمه سعی اش را برای رهائی ازآغوش آرمین به کار بست در اثر تقلا و تلاش نفس نفس می زد اما فشار بازوهای آرمین به دور کمرش هر لحظه بیشترو بیشتر می شد با درماندگی و بغض نالید
--تو.......تو نمی تونی با من این کارو کنی ,تو اینقدر سنگدل و بی رحم نیستی
پوزخندی زد و گفت:
چرا هستم ،از این بدترم میتونم باشم........ -
اعتماد به نفسش متزلزل شده بود، قلبش تند تند می زد واز سر بیچارگی گریه اش گرفته بود.آرمین دست زیر چانه اش برد و سرش را بالا آورد و به عمق چشمان مضطرب ونگرانش خیره شد و آرام گفت:
-چرا اینهمه می لرزی !.......من فقط دارم برات ثابت می کنم که توی زندگی تو چکاره ام
نگاهشان در زیر نورکم اتاق با هم تلاقی کرد آرمین آن گرگ خشمگین چند لحظه پیش نبود اصلا"آن آرمین همیشگی نبود ،در نگاهش شوق خواستن موج می زد ،چشمان سرد همیشگی اش برق عجیبی گرفته بود، نگاه آتشینش خیره به چشمان عسلی به اشک نشسته سایه بود و سایه در آغوشش از این تغییر رفتار به خود می لرزید در نظر او این رفتار از مردی با شخصیت سرد و سخت آرمین بعید بود
سر آرمین روی صورتش خم شد هرم نفسهای گرمش را حس می کردو ضربان قلبش همچنان تند تند می زد مستاصل و ناامید زمزمه کرد
-داری اذیتم میکنی آرمین!
خسته و محزون با لحنی درد آلود نالید:
-تو....تو منو اذیت نمیکنی ؟....... من خیلی وقته که دارم زیر این نگات اذیت میشم سایه !
لحن کلامش پر از درد بود و نگاهش پراز عذاب ،عذاب از دردی که دلش می خواهد رهایش کند اما نمی تواند .
دل سایه سوخت هم برای خودش ،هم برای او، او آرمین را دوست داشت ،آنقدر عاشقش بود و می پرستید ش که تحمل یک لحظه رنج کشیدنش را نداشت ،دلش می خواست سرش را روی سینه اش بگذارد و ساعتها گریه کند ،آغوش گرم آرمین داشت بی قرارش می کرد . او بی قرار عشقی بود که سرانجامی نداشت و اینک درآغوش گرم مردی که آرزوی همه زندگیش بود داشت می لرزید ،با خود اندیشید ،( خدایا !... ما داریم تاوان چه چیزی را پس می دهیم ما به خاطر چه چیزی اینهمه عذاب می کشیم ،لعنت به این زندگی ،لعنت به هرچه زندگی اجباریست )،دلش می خواست خودش را تسلیم آرمین کند او عشقش بود..... ؛اما نمی توانست ،او عاشق آرمین بود ولی هرگز نمی خواست به او تحمیل شود؛او عشق مرد زندگیش ر ا می خواست نه تنفر و عذابش را ،خودش رابه خاطر آزار دادن آرمین سرزنش و ملامت کرد پس غمگین و درمانده گفت:
-آرمین.......من......من تا این ساعت شب بیمارستان بودم
لحظه ای با چشمانی متحیروحیران به او نگریست و سپس با صدای خفه ای پرسید
romangram.com | @romangram_com