#سایه_پارت_353

خسته به دیوار بخش مراقبتهای ویژه تکیه داده بود. نگاهش را به ساعت دیواری انداخت. ساعت ازهفت شب گذشته بود ،در طول روز آنقدر گریه کرده بود که چشمانش متورم شده وتار میدید

ناهید کنارش ایستاد و لیوان قهوه را به دستش داد و گفت:

-اینو بخور ،از بس گریه کردی گلوت خشک شده!

لیوان را از دست مادرش گرفت و جرعه ای نوشید مادر آهی کشید و گفت:

-به آرمین خبر دادی اینجاهستیم؟

-نه ،موبایلمو خونه جا گذاشتم

-بیا با گوشی من زنگ بزن ،ممکنه نگرانت بشه

مردد نگاهی به گوشی مادرش انداخت ،دستش را دراز کرد گوشی را از ناهید بگیرد که درشیشه ای ای سی یو باز شد وپرستاری از دربیرون آمد ،دست ناهید را پس زد و سراسیمه به طرف پرستار دوید وگفت:

-خانم پرستار ،حال پدرم چطوره؟

پرستاربا لبخندی مهربانانه گفت

-خدا رو شکر ،ایشون بهوش اومدن و وضعشون هم ثابت شده

ناهید آرام زمزمه کرد:

-خدا رو شکر!

-خانم پرستار می تونم پدرم و ببینم

-نه هنوز حالش خوب نیست و ممکنه شما رو که ببینه هیجانی بشه و دوباره حالش بد بشه

-خواهش می کنم فقط بهم بگید خطر رفع شده یانه

-عزیزم من که دکتر نیستم ،اینو دکتر باید تشخیص بده ،حالا هم اگه اجازه بدی می رم وضعیت بیمارو بهشون گزارش بدم

پرستارکه از او دورشد ؛برگشت و دوباره به پنجره تمام شیشه ای ،ای سی یو خیره شد پس از لحظه ای پرستار به همراه دکتر برگشت و او بی هیج سوالی اجازه داد هر دو وارد شوند ،وقتی دکتر خارج شد به طرفش رفت و گفت:

-دکتر خواهش میکنم ،بهم بگید خطر رفع شده

-خدا رو شکر خطرموقتا رفع شده

-یعنی فعلا جای هیچ نگرانی نیست


romangram.com | @romangram_com