#سایه_پارت_352

-فعلاتوی بیمارستان بستریه ،نیما منتظره که ما رو ببره بیمارستان

سراسیمه به طرف درب دانشگاه دوید ونیما درون ماشینش انتظارشان را میکشید ،هراسان در را گشود و در حالی که سوار می شد ملتمسانه گفت:

-آقا نیما ....خواهش می کنم ،خواهش میکنم سریع برید......،باید بابام و ببینم

در تمام طول راه اشک می ریخت ،در دلش هزار بار به خدا رو زد ،

-((خدایا پدرم و از تو می خوام ،خدایا بهم کمک کن اونو مثل همیشه ببینم ... خدا یا !! ....))

برای چندمین بار از نیما پرسید

-نیما دکتر در مورد وضعیت بابام چی گفت :

نازنین عصبی داد زد

-سایه خواهش می کنم یه لحظه آروم باش ،نیما صد بار بهت گفت ،دکتر چی گفته دیگه!

ساغر و مادرش در راهروی بخش مراقبتهای ویژه ایستاده بودند خودش را در آغوش مادرش انداخت و مثل یک بچه بی پناه گریه سر داد . مادرش در حالی که سرش را نوازش می کرد با محبت گفت:

-آروم باش دخترم ،آروم با ش

از آغوشش بیرون آمد وپرسید

-بابام چطوره مامان ،اون چطوره!؟

-حالش تعریفی نداره ، فعلاکه زیر اکسیژن

-دکتر چی گفت؟

ناهید با دستمال در دستش اشکهاش روی صورتش را پاک کرد وگفت :

-چی میخواد بگه عزیزم ، همه ما می دونیم اون فقط داره زجر میکشه

-تو رو خدا اینجوری نگومامان ، من حتی یک روز هم بدون بابا نمی تونم تحمل کنم

-عزیزباید امیدمون فقط به خدا باشه!

دوباره خود را در آغوش مادرش انداخت وهر دو گریستند

***


romangram.com | @romangram_com