#سایه_پارت_336

- من روحمم از حرفهاي نازنين خبر نداشت

نگاهشان در هم گره خورد بود در زير نگاه شيرين آرمين ضربان قلبش رابه وضوح حس می کرد.آرمین آهی کشید وکلافه گفت

-میدونم ؛اما همیشه همه دوستان نمي تونن دوستهاي دلسوزي باشن

-نازنين با همه فرق داره اون منو خيلي دوس داره

-علاقه اش به تو ممكنه بهت آسیب برسونه

-اون فقط نگران منه!

-اما با اين پيشنهاد احمقانه می تونست همه زندگي تو رو نابود كنه

-باور كن من موافق حرفهاش نبودم

او را از آغوشش بیرون آورد ودست روی شانه هایش گذاشت و با لبخندی دلپذیر گفت :

-باور میکنم ،حالا برو حاضر شو بايد بريم ملاقات مادر آرشام

باچشماني گشاد شده و متعجب به او خيره شد آرمين لبخند شيريني زد و گفت:

-فكر كنم دوستي با اين خانم براي روحيه ات خيلي خوب باشه،لااقل اينجوری دیگه توی این خونه روانی نمی شی

در چشمان درشت و گيرايش زل زد و گفت:

-توكه قصد نداري به اين طريق منو از نازنين جدا كني

با سر انگشت موهای پریشان درصورتش را کنار زد و با خنده گفت :

-تودر مورد من چي فكر كردي ،اينكه يك سنگدل عوضي هستم

- نه ...ولي

حرفش را قطع كرد و گفت:

-من فقط اون حرفو برا تنبیه دوستت زدم والا هيچوقت به خودم اجازه نميدم تنها دوستی روکه توداری و ازت جدا كنم

باذوق گفت :

-ميرم حاضر بشم


romangram.com | @romangram_com