#سایه_پارت_335
-حاضر شو ،بايد جايي بريم
خون در رگهايش منجمد شد ،بیرون رفتن توی این ساعت روز اصلا برایش قابل فهم نبود حس كرد قادر به نفس كشيدن نيست با صداي ضعيفي زمزمه کرد
-کجا !
بي اعتنا وسرد به طرف پله گام برداشت و گفت:
-كجاش وتو راه ميگم
متوحش و لرزان پشت سرش ايستاد وقاطع گفت :
-من با توهيچ جا نميام
صدايش از هيجان بي اختيار ميلرزيد آرمين متعجب به طرفش برگشت و به چهره مضطرب ونگرانش نگاه کرد و پرسید:
-چرا؟
آشفته و عصبي گفت ::
-تو نامرد نيستي !....مگه نه؟
آرمين با چشمانی بهت زده در چشمان عسلی به غم نشسته اش خیره شد وگفت :
-تو از چي حرف ميزني !......
بغض در گلويش نشست و بغض الود با صداي محزوني گفت :
-تو بهم قول دادي........قول دادي
اما گريه امانش را بريد و بي اختيار اشك پهناي صورتش را گرفت شرمگين سرش را پايين انداخت و ارام و بی صدا گريست
آرمين کنارش ایستاد و دست زير چانه اش برد و صورتش را بالا اورد و در عمق چشمان افسونگرش نگریست و زمزمه كرد
-من تا همیشه روي حرفم باقی میمونم !......اما رفتار توغرور منو همیشه به چالش ميكشه
از این حرف آرمین گریه اش شدت گرفت ،آرمین با محبت او را آرام بغل گرفت و در حالی که موههای نرمش را نوازش میکرد با لحني دلنشين نجوا كرد
-خواهش می کنم آروم باش
گرمای تن آرمین وریتم تند قلبش او را بیقرار میکرد واو طاقت این بیقراری را نداشت .سرش را از روی سینه آرمین برداشت ودر چشمانش زل زد وعاجزانه گفت :
romangram.com | @romangram_com