#سایه_پارت_330

-پس چي؟

از سوالهاي او گيج شده بود ،نفس عمیقی کشید وخيلي صريح و بي پرده گفت:

-به هر حال سايه بايد بفكر زندگيش باشه ، خود شما هم ميدونيد كه زندگيش با شما يه روز كه خيلي هم دور نيست به آخر ميرسه پس بايد بره دنبال سرنوشت خودش

-اما اين سرنوشت نيست ،اسارته

-زندگيش با شما اسارته كه داره در كنارتون نابود ميشه

-اما من اونو مجبورنكردم،..اون خودش اين زندگي و انتخاب كرد

-هردومون ميدونيم كه سايه تو چه شرايط سختي اين تصميم و گرفته ،او مجبور بود اين زندگي و انتخاب كنه ،خود شما هم ميدونين

-ولي براي ادامه اش هیچ وقت مجبورش نكردم و بهش اين اجازه رو دادم كه هروقت اراده كرد از هم جدا بشيم

از این حرفش دیگر طاقت نیاورد و خشمگين و عصبي از جا برخواست و گفت:

-شما خيلي خودخواه و مغرورين ،غرورتون حال آدمو بهم ميزنه

با نگاهی خیره ولحنی پر از آرامش گفت :

-اعصاب منم از دخالتهاي بي جاي شما و برادرتون توی زندگی خصوصیم داره كم كم بهم ميريزه ،پس بهتره مراقب رفتارتون باشين ،چون صبر وحوصله منم حد وحدودی داره

-كار شما شده فقط تهديد و تحقير............

-من براي حفظ آبرو و حيثيتم هر كاري ميكنم ،در اين بين هم فقط دلم براي سروش بيچاره ميسوزه

-با اون چه كار دارين ؟ طرف صحبت شما منم

-اما اون بايد بدونه چرا من از همسرش شكايت كردم

نازنين با چشماني گشاد شده ولحنی پر هيجان نالید

-منظورتون چيه؟

-منظورم واضح است .فرستادن عكس همسر من براي ی مرد غريبه جرم به حساب مياد ومن میخوام از شما شكايت كنم

-شما.....شما .......نميتونيد اينكاروكنيد

خيلي خونسرد و آرام گفت:


romangram.com | @romangram_com