#سایه_پارت_324

نگاهي به ساعت گوشي اش انداخت ساعت از هشت گذشته بود .وارد دستشويي شد و پس از شستن دست و صورتش با همان لباس خوابش كه بلوز و شلوار طرح عروسكي بود از اتاق خارج شد و از پله ها پائين رفت . روی آخرین پله بود که صداي زنگ در برخواست به سمت دررفت واز چشمي نگاهي به بيرون انداخت .نازنين قبراق و سرحال پشت درایستاده بود .زنجير در را انداخت وآن را گشود .نازنین شاد وخندان وارد شد از مقابل در کنار رفت وهمزمان گفت:

-سلام

-سلام به روي نشسته ات

در را پشت نازنین بست و گفت :

-اول صبحي اينجا چي ميخواي؟

-اين مدل جديد مهمون نوازيه ؟

سپس آرام توی گوش سایه زمزمه کرد

-استاد نخوت وغرور که خونه نیست

در جوابش با بی تفاوتی گفت :

-نه فکر نکنم اصولا زود از خونه میزنه بیرون

دست سایه را گرفت وبدنبال خود به طرف سالن پذيرايي کشید گفت :

-بيا كه برات خبراي خوبي دارم

دستش را از میان دستش بیرون کشید وباهیجان پرسید

-چه خبري؟

روي اولين مبل پشت به آشپزخانه نشست وگفت :

-ديشب صدبار بهت زنگیدم چرا جواب ندادي؟

- خیلی خسته بودم گفتم امروز كه كلاس ندارم ، حسابي بخوابم ،ميدونستم توحتي شب نامزديت هم دست از بيمزگي برنميداري به همين دليل گوشی رو سايلنت كردم ،صبح كه براي نماز بيدار شدم از سايلنت خارجش كردم

-نگفتي ممكنه يكي بخواد بمیره؟

-اون باید زنگ بزنه اورژانس نه به من

-شاید یکی بهات کار داشت ؟

-اگه كسي واقعا كار داشت تلفن خونه هست ،مگه اينكه بخواد كرم بريزه


romangram.com | @romangram_com