#سایه_پارت_309
-من از روز اول هم بهت گفتم نميخوام وبال گردن تو باشم
با لحنی که سعی میکرد ملايم باشد گفت:
-سايه تو وبال گردن من نيستي اين وظيفه منه كه مخارج تو رو بدم ،خواهش ميكنم اينو بفهم
با لحني بغض آلود گفت:
-من نميخوام !.........نميخوام تا روزي كه توي خونه توهم زير دين تو باشم
و به سرعت از او دور شد .نميخواست آرمين و آرشام متوجه گريه اش شوند ،او طاقت محبتهاي آرمين را نداشت ،ميترسيد ،از خودش... ، از احساسش ....،از وابستگي اش....... ، از همه چيز اين زندگي حبابی میترسید
روی یکی از صندلی ها پارک نشسته بود و به رفتارش با آرمین می اندیشید چرا نمی توانست از با او بودن لذت ببرد ؟....چرا کاب*و*س جدایی همیشه مانع خوشی هایش میشد ؟..........وهزاران چرای دیگر .......آرمين در حالي كه دست آرشام در دستش بود كنارش ايستاد و گفت :
-كلاه و كاپشن بچه رو تنش كن بيرون سرده
رگه های خشم هنوزدر چهره اش مشهود بود که باعث ترس سايه شد ؛ براي پوشيدن كاپشن آرشام خم شد و با لبخند به او گفت:
-خوش گذشت ؟
-اره يه عالمه بازي تردم (کردم)
آرمين بی هیچ حرفی از كنارش دور شد و اوبا نگاهی غمگین به رفتنش خيره شد ،آرشام دوباره گفت:
-خاله دیگه خسته م شده ،منو بغل ميتني؟
مهربان او را به آغوش كشيد و گفت:
-اره عزيز دلم
در حالي كه آرشام در آغوشش بود همان جا به انتظار آرمين ايستاد .آرمين با پاكتي در دستش كنارش ايستاد و گفت:
-بچه رو بده به من، اذيت ميشي
آرشام را محكم تر به خودش چسباند وگفت:
-داره خواب ميره ،نميخوام بد خواب بشه
با حرص نفسش را بیرون داد و گفت:
-باشه ،هر طور راحتي!
romangram.com | @romangram_com