#سایه_پارت_305
-خاله من ديگه نميخوام بازي كنم من فقط پيتزا ميخوام
هر سه به طرف رستوراني كه در همان پارك بازي قرار داشت رفتند و در جايي دنج وراحت نشستند آرمين سفارشش را به پيشخدمت داد و آرشام با لحن بچگانه اش رو به او گفت:
-عمو برا من پيتزا توچولو سفارش دادي؟
آرمين لبخندي زد و گفت:
-نه ،چطور مگه ؟
-آخه من يه گنده ميخوام
سايه شكمش را قلقلك داد و گفت:
-شكم تو به این كوچولویی ،گنده ميخواي چيكار؟
با غصه گفت:
-ميخوام برا مامانم ببرم ، آخه اونم پيتزا خيلي دوس داره
سايه حس كرد دلتنگ مادرش شده پس با محبت موههاي نرمش را نوازش كرد و گفت:
-پس بگو حسابي ماماني هستي؟
بغض کرده نگاهي به سايه انداخت و گفت :
-من مامانمو اندازه يه دنيا دوس دالم
سايه رو به آرمين گفت:
-آرمين من شماره تو رو به آقاي اميني دادم و ازش خواستم ده به بعد تماس بگيره و سراغ آرشامو بگيره ،حتماً اونم تا حالا دلتنگ پسرش شده ،خواهش ميكنم يه تماسي باهاشون بگير و بهش بگو آرشام حالش خوبه و بذاراگه مامانش هنوز به اتاق عمل نرفته آرشام باهاش حرف بزنه
آرمين كارت آقاي اميني را از جيبش بيرون آورد و شماره اش را گرفت پس از اينكه تماس برقرار شد با معرفي خودش احوالپرسي گرمي با اقاي اميني كرد و حال همسرش را جويا شد و با گفتن اينكه آرشام در كنار آنها شاد و سرحال است خيال اقاي اميني را راحت كرد و سپس گوشي را به آرشام داد و اجازه داد پسرك لحظه ای با پدرش حرف بزند آرشام با لحن شيرين و كودكانه اش همه رفتار و محبت هاي سايه را موبه مو به پدرش گزارش ميداد آخر سر گوشي را به آرمين داد و با خوشحالي به سایه گفت:
-بابايي قول داده فردا منو ببره پيش ماماني
پیشخدمت در حالی که سفارشاتشان را روی میز قرار میداد پرسید
-به چیزی دیگه ای احتیاج ندارید
آرمین با گفتن نه او را مرخص کرد و در حالي كه پيتزاي آرشام را مقابلش قرار ميداد با لبخندي گفت:
romangram.com | @romangram_com