#سایه_پارت_239
آرمین با تحقیر نگاهش کرد وگفت :
-بهت نمیاد اینهمه خنگ باشی .
-به تو هم نمیاد بی ادب باشی .
آرمین از جایش برخاست و گفت :
-بهتره به جای اینهمه بامزگی زودتربری حاضر شی ، من خودم میزو جمع میکنم
با اینکه هنوز خیلی به وقت قرارش باقی مانده بود ولی ترجیح داد همراه آرمین برود ،بودن با او را به هرچیزی در این زندگی ترجیح می داد اگرچه کنار آرمین بودن برایش همیشه پر از تنش بود .
سریع لباسش را عوض کرد و در حالی که مقابل آینه مقنه اش را مرتب می کرد کیف و کتابهایش را برداشت و از اتاق خارج شد .
آرمین در سالن نبود ،از فکر اینکه حتما آرمین سرکارش گذاشته لحظه ای بشدت ناراحت شد ولی با خارج شدن آرمین از اتاقش نفس راحتی کشید آرمین در حالی که جعبه ای در دستش بود از پله ها پایین آمد وآن را مقابلش گرفت وگفت :
-بیا این مال توهه!
متعجب نگاهش را از آرمین به جعبه دوخت وگفت :
-چی شده این روزا هی منو سوپرایز می کنی
با لبخند گفت :
-برااینکه خیلی بچه حرفشنویی شدی بهت جایزه می دم
همراه با پوزخندی گفت :
-جایزه ،اونم از دست تو؟!
جعبه را از دستش گرفت ونگاهی به آن انداخت وبا بهت وحیرت به آرمین زل زد وگفت:
-گوشی همراست؟
آرمین که از نگاهش همه چیز دستگیرش شده بود با آرامش گفت :
-خوب این تنها شرط منه ،قرار دیشبمون و که فراموش نکردی
-ولی ...........
- باید هرجا می ری این گوشی همرات باشه،خطش هم جدیده ودیگه نیازی به خط قبلیت نداری ،فقط یادت نره اجازه نداری شماره اینو به آرتین یا اون پسره بدی
romangram.com | @romangram_com