#سایه_پارت_238

-ترجیحا "گرم باشه .

با تعجب به طرفش برگشت و گفت :

تو هنوز خونه ای ، فکر می کردم رفته باشی . -

روی صندلی نشست وبدون آنکه جوابش را بدهد پرسید :

امروز سحرخیز شدی ، اتفاقی افتاده ؟.-

-با نازنین قرار دارم ، باید بریم کتابخونه .

-چه کتابهایی می خوای لیست کن برات میارم ؟

-برای مطالعه می ریم .

-توی خونه نمی شه مطالعه کرد ؟.

در حالی که وسایل صبحانه را روی میز می چید گفت :

-توی خونه نازنین هی شیطونی می کنه و نمی زاره درس بخونیم ، تازه تنها هم نیستیم و چندتا دیگه از بچه ها هم هستند

لیوان شیر گرم شده را مقابلش قرار داد و رودر رویش نشست و ادامه داد .

-با بودن تو نمی تونم ازشون بخوام بیان اینجا !!

چقدر این لحظات را دوست داشت ، لحظاتی که واقعا حس می کرد یک زن خانه داراست و مثل یک همسر رفتار می کرد آرمین هم در چنین مواقعی خوب نقش یک شوهر مهربان را بازی می کرد . آرمین جرعه ای از شیر نوشید و گفت :

-اگه می خوای برسونمت بهتره که زودتر حاضر بشی .

با چشمان گرد شده به آرمین زل زد و گفت :

-اما..........

میان حرفش پرید و خشک وسرد گفت :

-نکنه قراره دوست عزیزت با داداش نازنینش بیان دنبالت .

منظور آرمین را گرفته بود ولی گفت :

-نازنین اسمه دوستمه نه داداشش .


romangram.com | @romangram_com