#سایه_پارت_211

لحن جدی و محکم آرمین جای هیچ بحثی را برایش باقی نگذاشت .او عادت داشت برای پایان دادن به هر بحثی از این لفظ استفاده کند و این برای سایه اصلا تازگی نداشت،پس بی هیچ حرفی نگاهش را به خیابان دوخت و در سکوت به رفتار غیر قابل پیش بینی اش اندیشید.

**************************************

مهری مثل همیشه او را گرم و صمیمی به آغوش کشید و با خودش به داخل برد وقتی در کنار آرمین روی مبل می نشست مهری با هیجان گفت:

-وای سایه هر بار که تو رو می بینم از روز قبلت خوشگلتر شدی.

آقای مشایخ لبخندی زد و گفت:

-به خاطر رنگ لباس و روسریشه که باعث شده رنگ چشماش خاکستری نشون بده.

آرمین که انگار از اینکه محور گفتگو زیبایی سایه باشد زیاد راضی نبود در حالی که دسته ای از طرحهای در دستش را مقابل پدرش قرار می داد روبه او گفت:

-اینم طرحهای پروژه ، بچه ها امروز یکسره روشون کار می کردند تا بتونند به موقع تحویلشون بدن .

مهری با اعتراض گفت:

-آرمین تو باز هم با طرح و نقشه اومدی اینجا.

آقای مشایخ با خنده رو به همسرش گفت:

-اگه با طرح ونقشه نیاد اینجا ، پس کی می خواد جوابگوی خواسته های سرسام آور شما خانما باشه.

مهری دست سایه را در دست گرفت و با محبت گفت :

بیا عزیزم ،بریم آشپزخانه ،بذاریم آقایون کارشون برسن

مشایخ با اعتراض گفت :

با سایه دیگه چه کار داری ،بذار باشه یه چیزی یاد می گیره برا آینداش خوبه .

اون نیازی به درسهای تو نداره ،آرمین همیشه کنارشه وحمایتش می کنه .

از جا برخاست وبی هیچ حرفی به همراه مهری به آشپزخانه رفت.

مهری از زری خواست که برای آرمین و همسرش چای ببرد و سپس در حالی که صندلی میز غذا خوری را کنار میکشید رو به سایه با مهربانی همیشگی گفت:

-بیا بشین عزیزم !

روبروی مهری نشست ومهری قبل ازاینکه او چیزی بگوید پرسید


romangram.com | @romangram_com