#سایه_پارت_209
مردد نگاهش کرد .راه رفتن در کنار آرمین وشانه به شانه اش جزء آرزوهای دست نیافتنی اش بود اما از این میترسید که آرمین با اخلاق نچسب وچندشش بخواهد حالش راجلو همه بگیرد ؛تحقیر جلو همه برایش از یک کاب*و*س هم وحشتناکتر بود پس ترجیح داد پا روی خواسته دلش بگذارد وبا لحنی جدی آرام بگوید
-نه ،کلی دیر شده و ممکنه مامانت نگران بشه.
بازهم با گفتن (هر جور راحتی ) سکوت را برقرار کرد
اما لحظه ای بعد طاقت نیاورد وبا نگاهی به سایه که با تردید به روسری در دستش خیره شده بود با لحنی باور نکردنی گفت:
-رنگش و نمی پسندی یا طرحش و.
-اتفاقا هم طرحش زیباست هم رنگش،در واقع تو خیلی خوش سلیقه ای.
نیم نگاهی به خیایان انداخت ودوباره به طرفش برگشت وگفت :
-پس چرا برای پوشیدنش اینهمه دو دلی.
داشت نهایت سعی و تلاشش را برای اینکه سایه شالش را عوض کند بکار می برد و سایه که از نیت قلبی و اصلی او اگاهی نداشت نهایتا با سادگی تمام تسلیم اراده قوی اش شد و رو سری را به جای شال پوشید و پس از اینکه آن را در آیینه روی سرش مرتب کرد به طرف آرمین برگشت وذوق زده پرسید :
-به نظرت خوب شدم ؟
آرمین نگاه کوتاهی به او انداخت و با لحنی سرد گفت:
-آره ،خوبه !
سایه از لحن بیانش وا رفت،اصلا رفتار این موجود قابل پیش بینی نبود.
آرمین که خیالش از بابت شال سایه راحت شده بود .جهت صحبت را عوض کرد و پرسید:
-فردا کلاس داری؟
سایه گرفته و با دلخوری گفت:
-چطور مگه؟
-اگه کلاس نداری یه زنگ به ساغر بزن ،می خواست که ریاضی باهاش کار کنی.
نگاهش را از پنجره کناریش به خیابان دوخت وگفت :
-بهش قول داده بودم،فردا خودم برم اونجا.
-خودشم همینو گفت:اما من بهش اصرار کردم بیاد خونه تا که تو تنها نباشی.
romangram.com | @romangram_com