#سایه_پارت_189
- اگه فکر کردی من میام وبهشون می گم زن منی باید بگم در اشتباه محضی !
با غرورو لجبازی آرام گفت :
-من هرگز از تو نمی خوام این کارو کنی
یک قدم جلوتر آمد و در عمق چشمانش خیره شد وگفت :
-بله میدونم تو مغرور تر از این حرفهایی ، اما پدرم چی ، تو نمیدونی اون جزء هیئت مدیره دانشگاست و ممکنه هر لحظه اونجا پیداش بشه ، اگر تو روهمراه این پسر توی حراست دید چه جوابی برا این آبروریزیت داری که بهش بدی؟؟؟؟
سایه که اصلا از این موضوع خبر نداشت در حالی که سرش را زیر انداخته بود ، مسخ شده در جوابش گفت:
-من فقط داشتم درمورد نازنین با اون حرف میزدم...
-نازنین ! از کی زندگی خصوصی من شده نازنین؟؟،اون حق نداره برای زندگی ما تعیین تکلیف کنه...
سرش را بلند کرد وگفت :
-اون فقط نگران منه...........
به تندی گفت :
-غلط کرده ،اصلا اون چکارست؟؟؟
عاجرانه نالید :
-قبلا هم گفتم اون برا من مث یه برادره.....
با ملایمت گفت :
-اما خودش که چیز دیگه ای میگفت....
-گفته خودش برا من مهم نیس ، مهم احساس منه که نسبت به اون یه حس برادرانه اس.....
آرمین خسته و کلافه خودش رابه روی مبل پرت کرد و آرام گفت:
-به هر حال برا من فرقی نمی کنه ، من آبرو و هزار گرفتاری دارم اگه قراره این پسره هر جاکه می ری سریش بشه دنبالت، بهتره هر چه زود تر بر گردی خونه پدرت.....
لحن سرد و یخ زده آرمین عمق وجودش را لرزاند ،احساس عجز و بیچاره گی می کرد ، بدون هیچ حرفی از پله ها بالا رفت و وارد اتاقش شد . چه قدر خسته و درمانده بود . باز هم دو راهی زندگی آشفته و پریشانش کرده بود . بی اختیار قطره اشکی از گوشه چشمش فرو چکید . دلش می خواست سرش را با شدت به دیوار بکوبد ،تا همه این کاب*و*سها را از یاد ببرد .
آرام زمزمه کرد:(خدایا دیگه طاقت و تحمل تهدید و تحقیر را ندارم .)پنجره را گشود ونفس عمیقی کشید باد سردی صورتش را آزرد. چهره معصوم و مهربان پدرش مقابلش ظاهر شد ،او تحمل آزردن این چهره زجر کشیده را نداشت اگر بر می گشت پدرش از غصه دق می کرد...
romangram.com | @romangram_com