#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_425




داغون گوشه اتاق رفتم توش یه گیره لباس شکسته بود برش داشته و کنار دیوار گذاشتم. دوباره سمت دانیال رفتم



_دانیال چشماتو ببند یکی اون بیرون باید دست به سرش کنم
همین کارو کرد سریع سمت در رفتم با چهره ای آشفته رو به فردین گفتم
_فردین یارو نفس نمیکشه فردین منو کنار زد سریع داخل اومد جلوی دانیال نشست دانیال چشماش بسته بود تکیه اش به دیوار بود فردین پشتش به من بود


_تارا این که زندس

romangram.com | @romangram_com