#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_349

_ چرا بدک
_ مگه این درس ودانشگاه می زاره آدم خوب باشه
لبخندی زدم: دانشگاه که خوبه خوش می گذره به نظرم
دنیا نیشش باز شد و کاملا متوجه شدم چی می خواد بگه
_ خوب بعله دیگه وقتی آدم همدانشگاهی دانیال باشه معلومه که خوش می گذره
ابرویی بالا انداختم: حرفتو نشنیده می گیرم
نیشش وا ترشد: نشنیده نگیر
_ من با تو بحث نمی کنم چون کلا ذهنت انحراف داره
_ باشه بابا اصن ما منحرف روی مبل ته سالن نشسته بودیم از سر شب متوجه دانیال بودم نمی دونم چش بود به دسته مبل زل زده بود و لام تا کام حرف نمی زد دانیالی که هیچ وقت آروم نبود وبا عالم و آدم شوخی می کرد اصلا این طوری ندیده بودمش یاد اون روز لعنتی افتادم که دانیال ازم خواستگاری کرد و انگار هیچ وقت تو زندگیم اونقدر بهم فشار روحی نیومده بود ولی خوب طولی نکشید که اسم اون علیرضای لعنتی رو آورد و خدا می دونه اون روز چی بهم گذشت که دانیال اون طور بی خیال منو برای علیرضا خواستگاری کرد منی که از هجده سالگی مث دیوونه ها می پرستیدمش و همه راه های پیش رومو یه جوری انتخاب می کردم که تهش به اون برسه دانیال خیلی بد غرورمو خورد کرد هر چند حرفای دنیا رو انکار می کردم ولی خودمم می دونستم همه چی رو باختم به کسی که حتی نگاهمم نمی کنه غرور تو چشماش و احساسی که هیچ وقت برای کسایی که اطرافش بودن بیشتر از یه پوزخند نبود و من چقدر بی زار بودم از این همه سرخوشی و بی تفاوتی نگاهش سفره رو چیدیم و کسی که امشب هیچی نخورد فقط من بودم و شاید اون چایی بردم و ازش فقط یه تشکر زیر لب شنیدم حتی سر بلند نکرد کنار دنیا نشستم تو گوشم گفت
_ نمی دونم این دانیال چه مرگش شده دوروزه شده عینهو برج زهر مار
_ چرا
دنیا شونه بالا انداخت دلم نمی خواست بیش از این ادامه بدیم
_ چه خبر از دانشگاه اون پسره دیگه مزاحمت نشد؟

romangram.com | @romangram_com