#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_348
_ خب قحط دختر که نیومده
_ پس کیو می خوای وقتی کسی مث فروزانو رد می کنی لابد یکی بهتر زیر سر داری
_الان گرفتارم وقت فکر کردن به این چیزای مسخره رو ندارم
_ ینی بعد بیست و هشت سال سن یه نفر نتونسته چشمتو بگیره
بی قید گفتم نه هر چند دیگه به حرفای خودمم اعتماد نداشتم چشممو کسی نگرفته بود؟!هه!!نمی دونم کی اتاق خالی شد و از کی تارا تو فکرم اومد و کاش امشب می خوابیدم و فردا نه تارایی بود و نه فکری گوشیم وبرداشتم پیامامو دوباره از اول خوندم وبی اختیار لبخند زدم.چندبار خواستم شمارشو حذف کنم اما نتونستم.صداشو میخوام.دوباره میخوام صداشو بشنوم. از فکراینکه گفت کس دیگه ای عاشقشه بی اختیار دستم مشت شد.باید بهش زنگ بزنم.همین امشب.
دستم طرف شماره رفت.نفسی کشیدم وموبایل وپرت کردم رومیز کنار.دارم دیوونه میشم.
فروزان
امشب آقا محسن و خانوادش خونمون دعوت بودن و حال خودمو نمی فهمیدم از یه طرف دلم نمی خواست دانیالو ببینم و از طرفی دلم نمی زاشت و کاش وضع به اینجا نمی رسید واز اول جلوی خودمو می گرفتم گشتی تو خونه که زدم مهمونا اومدن و عاطفه خانم بوسیدم مانتوشلوار آبی روشن و شیکی پوشیده بود و شاید برای من بوی دانیالو میداد چشمای عسلیش و موهای خرماییشو وحتی شکل صورتش کنار دنیا که نشستم دست دور گردنم انداخت
_ دنیا جان خوبی؟
_ ای بدک نیستم
romangram.com | @romangram_com