#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_345
اخم کردم سریع گفت: گفتم تواتاق بازجویی منتظر شمان
_ امروز توبرو
_ ینی چی؟ توباید این کارو بکنی نه من
با عصبانیت روی میز کوبیدم : نمی فهمی چی می گم؟ انگار متوجه نیستی اینجا کجاس و من کیم وقتی می گم تو برو ینی بگو چشم و برو بیرون
فرزاد گرفته نگاهم کرد و نفهمیدم کی بیرون رفت از جام بلند شدم
_ لعنتی
نمی دونم چه مرگم شده این روزا پدرم و سرهنگ اسفندیاری می خواستن راجب اون شب چیزایی بدونن چند ساعتی تو اتاق سرهنگ بودم و صحبت می کردیم طرفای چهار بود که خونه برگشتم مادرم هنوز مدرسه بود و این بهتر بود سرمو زیر شیر آب گرفتم حس می کردم مخم داره منفجر میشه دوباره چشمای خیس آبی از جلو نگاهم رد شد و کاش می شد فکر نکرد به اون اسم لعنتی و فقط حس می کردم از حرفای تارا یه چیز یادم مونده پسر رییسمون عاشقمه من تسلیم شده بودم ومی خواستم با آراد ازدواج کنم
کلافه بودم
و دقیقا نمی فهمیدم چه مرگمه اون شب شش نفرو علاوه بر اون محموله های قاچاق دستگیر کردیم و دهنشون قرص تر از این حرفا بود . صدای گوشیم اومد سرهنگ اسفندیاری بود
_ سلام دانیال جان
_ سلام جناب سرهنگ اتفاقی افتاده؟
_ خبری از منصور کریمی هنوز نشده؟
romangram.com | @romangram_com