#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_341
تاراجان بیابخور سینی روروی میز گذاشت دستم گرفت وروی مبل نشوند باخوشحالی خورشتو رو برنج میریخت بابی میلی قاشق تو دهنم گذاشتم سه چهارتا قاشق خوردم اراد طبق معمول داشت بی تفاوت بااون گوشی کوفتیش برمیگشت پوزخندی زدم
_توکه منو فقط برای ارضای خودت میخواستی پس چرا به فکرمی؟
سرشو بالا اورد موبایلشو روی میز گذاشت درحالی که تو چشمام خیره شده بود گفت: تاحالا چند بارکردمت که این حرفو میزنی؟
دیگه چیزی نگفتم اراد راست میگفت تو این هفت سال هیچ کاری باهام نداشت مقصر اصلی دانیال لعنتی یود که این اتفاقارو برای من بدبخت به وجوداومد اراد اخماش توهم بود غذاموخوردم رفتم تو اتاقم یه لحظه خواستم برم پیامامو بادانیال مرور کنم که یاد این افتادم که گوشیم دست اراده ...اراد همیشه باهام خوب بود
آراد همیشه باهام خوب بود هیچ وقت اذیتم نمیکرد
یاد 7.8.سال پیش افتادم چند ماه از مرگ بابام گذشته بود
حالم خوب شده بود کارای قبلیم شروع کرده بودم ذاتا ادم شادی بودم
یه روز داشتم توحیات قدم میزدم که دیدم آراد داره با اسلحش کارمیکنه
romangram.com | @romangram_com