#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_320
یه زن اومد از زیر بغلم گرفت واز روی زمین بلندم کرد و بردم توی یه اتاقی رو زمین افتادم بالام بابای عزیزم. زدم زیر گریه بلند بلند هق می زدم زنه بغلم کرد: دخترم آروم باش
جیغ زدم : بابام بابام مرده آروم باشم؟تنها حامیم همه کسم مرده آروم باشم ایرج همش تقصیر ایرجه همش تقصیر اونه که پلیسا بابامو کشتن
تو صورتش زد: اروم تر اگه ایرج خان صداتو بشنوه عصبانی میشه ها
ترس ریخت تو تنم ایرج ترسناکه خیلی هم ترسناکه من ازش بدم میاد اون زن بعد چند دیقه بیرون رفت. یادم نیس تا کی گریه کردم ولی چشام دیگه باز نمی شد ینی دیگه تو این دنیا تنهام؟ دیگه کسی رو ندارم؟ دیگه بابامو نمی بینم؟
..........،،
از. فکر اومدم بیرون اون موقع ها درست مثل حالاخیلی بد بود الانم مث اون موقع ها داغونم. یادمه تا دو روز کلا خوراکم گریه بود نرگس به زور برام غذا می آورد ولی نمی خوردم بعد مدت زیادی از اتاق بیرون اومدم از پله ها پایین رفتم آراد و ایرج رو مبل بودن آراد هنوز هنوزمنو ندیده بود این بار اولی بود که توخونه ی ایرج آرادو می دیدم
romangram.com | @romangram_com