#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_317
مادرمو که هیچ وقت ندیدم بابام که از اول خلافکار بود وقتی تو مدرسه می پرسیدن ازم بابات چی کارس وقتی می گفتن مادراتون فردا بیان فلان جلسه.
تا نه سالگی یه پرستار داشتم که بهم غذا می داد و کارا خونه رو می کرد یه بار محبت پدری رو ندیدم یه بار بابام بغلم نکرد فقط عشقم درس و مدرسه بود
تو یکی از معامله های ایرج پلیسا بابامو کشتن اون وقتا ماه اول تابستون بود و امتحان ترمم تازه تموم شده بود تنها دلخوشی زندگیم هم تو هفده سالگی تنهام گذاشت درسته هیچ وقت بهم توجه نمی کرد ولی همین که اسم پدرو داشت و سایش بالا سر زندگیم بود کافی بود
از وقتی مرد تازه بدبختی هام شروع شد یادمه صب بود تو خونه داشتم غذا درست می کردم که در زدن فکر می کردم بابامه ولی ایرج بود بدون تعارف گفت که بابام مرده بعدم گفت که وسایلتو جمع کن
می دونستم قراره چه بلایی سرم بیاد این پا و اون پا کردم به ایرج نگاه کردم تنها بود ازش خیلی می ترسیدم. تو ماشین همش گریه می کردم زد روترمز سر بلند کردم و به دور و برم نگاه کردم خونه ایرج مث کاج بود نماش سنگ سفید بود در سفیدی داشت که سه برابر در خونه ما بود
romangram.com | @romangram_com