#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_298

اشک توچشام جوشید.هق هق میکردم.سرمو برگردوندم

یهو بازوموکشید سمت خودش ودادزد:خودم میکشمت ‌ ‌ ‌


خیلی ترسیده بودم با شنیدن این حرف هقم هقم بلندترشد

دستشوگذاشت تخت سینه مو کوبیدم به دیوار درد توکمرم پیچیددوتا دستاشو دو طرف صورتم گذاشت فقط چندسانت باهام فاصله داشت :با اجازه ی کی دستشوگرفتی؟


صورتمو برگردوندبادستای محکمش چونموگرفت طرف خودشوفشاردادفکم داشت خورد میشددستموبالا اووردم تا دستشو از چونم جدا کنم با اون یکی دستش دوتا دستامو قفل کرد وبردبالای سرم زیرلب آروم گفتم:من فکر کردم که........‌



romangram.com | @romangram_com