#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_238
—پس من درست فکرمیکنم.
می خواست تحقیر روشروع کنه.پوزخندی زدم:اصلا به قیافت نمیاد پلیس باشی.
تندگفت:ولی به قیافه ی تو میاد قاچاقچی باشی
نگاه رنجیدموتوچشای بی احساسش دوختم.به قیافه ی من میاد قاچاقچی باشم؟!من به این مظلومی کجام به قاچاقچیا میاد آخه.ساکت شدموفقط به چشمایی که مثل همیشه شیطون نبود نگاه کردم.دوباره پرسید:براشون چی کارمیکنی؟
—میتونستی دیشب دستگیرم کنی واین سوالارو تواتاق باز جویی ازم بپرسی.
—پس تا اینکارونکردم جواب بده.
باید میفهمیدم دوستم داره یانه کج خندیدم:تومنودستگیرنمیکنی
—مطمئن باش میکنم.
چشماموروی هم فشردم.دستموبه دستگیر در تکیه دادم:دانیال من دوست دارم.
اول با تعجب نگام کرد ولی سریع جای خودشوبه اخم دادوجدی گفت:تو با نقشه وارد زندگیم شدی پس برام مهم نیست.
بغض به گلوم چنگ انداخت آروم گفتم:یعنی اگه بدونی واقعن دوست دارم برات مهمه؟
romangram.com | @romangram_com