#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_235
صدای رامبد جدی شد: آره چطور مگه
_ تا نیم ساعت دیگه بهت زنگ می زنه و می خواد قاچاقی از مرز ردش کنی بهت پیشنهاد پول میده من دو برابر اون پولو که بهت پیشنهاد داد بهت میدم که تو جاده تهران منصورو تحویل ما بدی
_ باشه حالا چی شده که می خوای دخل منصورو بیاری منصور که با بابات کله توکله بود
_ شما به ایناش کاری نداشته باش قبول می کنی یا نه
رامبد بلند خندید: خوب معلومه که قبول می کنم کی از پول بدش میاد آراد جان
_ باشه پس باهام تماس بگیر
بعدم قطع کرد ایرج دیگه آروم شده بود رو تخت دراز کشیدم دیدن دانیال چه کابوس شیرینی بود برام مطمئنم فردا بهم زنگ می زنه شایدم الان زنگ بزنه حالا فهمیده من کیم پس دیگه امکان نداره باهام بیاد بیرون باید ازش بپرسم که چرا فراریم داد باید بهش بگم که چقدر دوسش دارم یاد شونه های پهنش افتادم هرگز اجازه نمی دم کسی دانیالو صاحب شه بعد فکر خودم خندیدم دانیال حتی یه نگاه عاشقانه که چه عرض کنم یه نگاه که توش دعوا نباشه به من ننداخته چشمامو بستم ولی خوابم نمی برد همش توفکر بودم که فردا قراره چی بشه اینقدر این پهلو و اون پهلو کردم که بالاخره خوابم برد با صدای زنگ موبایل
یه کم هشیار شدم ای تو روحت آخه کله صب وقت زنگ زدنه؟ بی توجه چشمامو رو هم فشردم خودش قطع می کنه بالاخره
بازم زنگ خورد ای خدا لعنتت کنه همون طور که چشمامو بسته بودم دستمو رو تخت کشیدم ببینم اون ماسماسک کجاست دستم بهش خورد خمیازهای کشیدم و به زور چشمامو باز کردم به صفه که نگاه کردم مث برق گرفته ها سیخ نشستم یا قمر بنی هاشم شماره دانیاله کلا خواب از سرم پرید
یعنی باید جواب بدم؟جواب ندم؟ چی می خواد بگه نکنه از کارش پشیمون شده و می خواد دستگیرم کنه آب دهنمو قورت دادم و سینمو صاف کردم با دستای لرزون دکمه اتصالو لمس کردم موبایلو کنار گوشم گرفتم همون صدای مردونه و بم با اون لحن خاص ولی برعکس همیشه خشنش توگوشم پیچید
romangram.com | @romangram_com