#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_234
می دونه اول همه بسیج میشه واس کشتنش بش نگفته کجا می ره ایرج با خونسردی ادامه داد: اگه پلیسا ازش اعتراف بگیرن ما هم به راحتی گیر می افتیم
ایرج کلافه رو به روی آراد نشست همون موقع فردین و فرهادم وارد سالن شدن و روی مبل نشستن هردوشون خیلی نگران بودن فرهاد گفت: چی کارکنیم آقا
ایرج کلافه دستی به ریشش کشید
_ باید بکشیمشون ولی از کجا منصورو پیدا کنیم حتی اگه پیداش کنیم نگهباناشم باهاشن کشتنش راحت نیست
آراد ادامه داد: باید به رامبد زنگ بزنیم. اون می دونه
همه با چشای گشاد نگاهش کردیم رامبد چه ربطی به منصور داشت آراد ادامه داد
_ منصور می دونه میخوایم بکشیمش پس احمق نیس که بیاد سمت ما از طرفی می خواد بی دردسر از مرز رد شه تحت تعقیبه پس نمی تونه قانونی از مرز رد شه فقط می مونه قاچاقی رفتن، اون جز رامبد کسی رونمی شناسه که قاچاقی ردش کنه پس باید قبل منصور به رامبد خبر بدیم
با دهن باز نگاهش کردم این آراد چه مخی داشت میگن هر چی بیشتر حرف بزنی عقلت کمتر میشه درست مث من فردین و ایرج با تحسین به آراد نگاه کردن شماره رامبدوگرفت گوشی رو گذاشت رو بلندگو
_ سلام آقا رامبد
_ سلام نمی شناسم
_ آرادم پسر ایرج
صدای خنده اومد: به به آراد خان از این ورا چی شده به من زنگ زدی بابات خوبه؟
آراد بی توجه به سوالش گفت: منصورو که میشناسی
romangram.com | @romangram_com