#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_227

بازم درخواستمو رد کرد دلم براش خیلی تنگ شده بود اگه اینو بش بگم که طبق معمول مسخرم می کنه ای خداا چرا من این آدمو اینقد دوس دارم ولی خداوکیلی هیکلش خیلی خوردنی بود قدش طرفای صد وهشتاد وهفت و اینا بودلاغر بود و توپر ولی نه اونقدی که تو چشم بزنه. فقط کافی بود لباس تنگ بپوشه



دیگه اختیار چشمامو از دست می دادم ای خاک تو سر هیزت از کی تا حالا اینقدر بی جنبه شدم ولی دیگه بهش پیام نمی دم تا اینجاشم زیاده روی کردم اگه من یه درصد براش مهم باشم خودش یه بارم که شده بهم زنگ می زنه مبایلو رو تخت پرت کردم ساعت نه شب بودتقه ای به درخورد
صدای شادی بود: تارا خانم بیاید شام بخورید
از پله ها پایین رفتم یه تونیک شلوار گشاد صورتی کمرنگ تنم بود موهامم بالا بسته بودم ایرجو نگا کردم داشت غذا زهرمار می کرد الهی بپره گلوش خفه شه کنار میز رفتم آروم سلام کردم آراد سرشو تکون داد ولی ایرج چلغوز هیچی نگفت به آراد نگاه کردم آستین کوتاه مشکی جذبی با شلوار گرمکن مشکی پوشیده بود آب دهنمو قورت دادم دو بشقاب غذا خوردم دست پخت این نرگسم عالی بود ها از پشت میز بلند شدم جدیدنا دیگه حوصله ی کرم ریختن به آرادو نداشتم. جنسای منصور توی انبار بود فک کنم یکی دو روز دیگه ایرج دارو ها رو بهش تحویل می داد شهلا و کیوان خبرمرگشون رفته بودن دبی اه گوربه گور شده ها فردا می رسیدن شهلا می خواست سه روز بره خونه خواهرش چرا خونه خودشون نمی رفت؟البته اصن به من ربطی نداشت کدوم خراب شده ای می ره ولی به هر حال کنجکاویه دیگه صبح که از خواب بیدار شدم یه راست رفتم حموم یه دوش آب سرد گرفتم اواخر ماه شهریور بودیم ولی هوا هنوزم گرم بود یه حوله ی کوچیک رو موهام انداختم آستین کوتاه نیلی با یه شلوار سفید پوشیدم به سرعت از پله ها پایین می اومدم فرهاد و فردین تنها رو مبل نشسته بودن لبخندی زدم و سمت فردین رفتم: چطوری عمو فری



بهش دست دادم بنده خدا سنی هم نداشت بیست وهشت یا بیست ونه سالش بود دستمو به طرف فرهاد گرفتم عین میرغضب نگاهم می کرد
_هاااااا حالا که اذیتت نکردم اینطوری نگام می کنی
حالت متفکری به خودش گرفت: ولی به نظر من حتی دست دادن به تو هم خطرناکه

romangram.com | @romangram_com