#سنگ_هم_خواهد_شکست_پارت_178


بی توجه به پوزخندش وارد حیاط شدم وبه اطراف نگاه کردم.اگه ایرج میفهمیدبه سیروس کمک کردم

بی چارم میکرد



به نگهبانا نگاه کردم.همه پشت به من ایستاده بودن.سینی رومحکم

چسبیدم وبه حیاط پشتی رفتم.آروم لای دروباز کردم.سیروس سرش پایین بود.
خون روی صورتش خشک شده بود.دلم خیلی به حالش سوخت.
وقتی صدای دروشنید با وحشت سربلند کرد.چشمش به من خورد.میشناختمش زمزمه کرد:تارا


romangram.com | @romangram_com