#سنگ_قلب_مغرور_پارت_449
خوب با این طرز حرف زدنت که بنده زنده نمی مونم که بیام خیر سرم باهات برقصم...
ای خدا...موقعیت بدتر از این هم توی دنیا هست؟! آره هست؟!
توی همون سکوت لعنتی و کشمکش با خودم بودم که صدای عصبی حسان منو کلا از هر چی که فکر میکردم شوت کرد بیرون...
ـ بهتون نمیخوره که بی زبون باشین خانم عظیمی....نمی خواین جوابشونو بدین؟
به حسان نگاه کردممطمئنم اگه چاره داشت الان حمید سعیدی سالم اینجا ننشسته بود...
آب دهنمو قورت دادم...
و با ترس به حمید سعیدی چشم ئوختم...
حالا چی زر بزنم....؟
صدامو صاف کردم...
سعی کردم یه لبخند مسخره رو لبام بیارمو همون حالت عادی رو داشته باشم..
عمرا اگه همچین چیزی شد...
ـ امم...راستش میدونید بعد از شام دیگه نمی تونم برقصم..آخه یه ذره زیادی میخورم..به خاطر همین....یعنی چیزه...
اوف....
romangram.com | @romangram_com