#سنگ_قلب_مغرور_پارت_428
آرومِ آروم بودم...
ـ پاشو...مگه نمی خواستی امشب شاد باشی؟..مگه نمیخواستی بدون اینکه به چیزی فکر کنی فقط برقصی..؟
ساکت منونگاه کرد....
رفتم جلوتر و دستشو گرفتمو بلندش کردم...
خواست مانع شه که یکی از دستامو دور کمرش و یکی دیگه رو توی دستش گذاشتم...
ـ فقط برقص....بدون اینکه بخوای به چیزی فکر کنی.....بدون اینکه حتی فکر کنی داری با کی میرقصی...باشه؟
نگام کرد....
توی چشماش غم بود...
یه غم که فبلا خبری ازش نبود...
همه ی حرفامو از روی آرامش میزدم....
واقعا میخواستم امشب اونطوری باشه که میخواسته...
بعد از چند ثانیه باهام همراه شد..
آهنگ رو پلی کردم...
romangram.com | @romangram_com