#سنگ_قلب_مغرور_پارت_379
بدون اینکه حواسم پرت شه یه نگاه به سام انداختم و با طنازی بیشتری باهاش رقصیدم....
امشب دیوونت میکنم حسان فرداد...
با تو اسمون ابی می باره
شبامون می شه پر ستاره
عاشق تو شدم من عشقم
واسه دیدن چشمات تشنه ام
سام با اون برق نگاهش که منو کلافه کرده بود دستمو گرفت .
اولش خوشم نیومد اما به محض دیدن صورت پر خشم حسان همه چیز یادم رفت....
دستمو بالا آورد و مجبورم کرد یه درو بچرخم......
ناخودآگاه خندم گرفت...
یه خنده ی خیلی غلیظ.....
تینا کنارمون با حالت بامزه ای دست میزد...
مطمئنم اگه کارد که هیچ شمشیرم به حسان میزدی خون ازش نمی اومد....
romangram.com | @romangram_com